دست در دامن آن زلف معنبر زده امباز بر آتش خود دامن محشر زده امشمع بیدار دلان روشنی از من داردآب حیوان به رخ خضر مکرر زده امبرق عشقم که به بال و پر پرواز بلندقدسیان را سر مقراض به شهپر زده امبسته ام از سخن عشق به خاموشی لبمهر از موم به منقار سمندر زده امنیست یک سرو که پهلو به نهال تو زندبارها در چمن خلد سراسر زده امسر خط راست روی جاده از من داردصفحه دشت جنون را همه مسطر زده امصفحه خرقه ام از بخیه هستی ساده استهمچو سوزن ز گریبان فنا سر زده امگر چه زاهد نیم، آداب وضو می دانمشسته ام دست ز سجاده و ساغر زده امچون صدف کاسه در یوزه به نیسان نبرمبه گره آب رخ خویش چو گوهر زده اممن و اندیشه آزادی از آن حلقه زلف؟رزق پرواز شود بالم اگر پر زده ام!صائب آن بلبل مستم که ز شیرین سخنینمک سوده به داغ دل محشر زده ام